تبليغاتX
آراز

آراز

آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند برابرند ؟

و این بار طناز 10 ساله قربانی شد

بیستم اردیبهشت ماه،عصر روز چهارشنبه «طناز» 10 ساله به همراه مادرش در خیابان حزب الله اهر توسط خودرویی زیر گرفته شدند و درست 24 روز بعد از فاجعه قتل امیررضای 10 ساله، اینبار طناز نازنین اهری ها در این سانحه رانندگی پرپر شد.امیر رضا قربانی خشونت افسار گسیخته مردی عدول کرده از انسانیت شد اما...اما طناز چه؟! او قربانی چه شد؟!

قربانی روان ناآرام یک راننده ناوارد؟قربانی ترمزی عمل نکرده؟قربانی خودرویی غیر استاندارد؟قربانی...

«طناز»مان هم پرپر شد.تنها واقعیت موجود همین است .

یک روز بعد از طناز، مردی از اهالی بهرام آباد که هفته پیش شب هنگام سوار بر موتور بدلیل عدم دید کافی درمسیر چایکنار غربی پایین تر از پایانه مسافربرهای شخصی با تلی از شن و ماسه برخورد کرده بود بعد از یک هفته در بیمارستان اهر در گذشت. گفته می شود قرار بوده با این ماسه ها "تیر برق" کار گذاشته شود که این مورد را شخصا نمی توانم تایید کنم.

باز دقیقا در همین روز یعنی21 اردیبهشت ماه در طی یک مورد تصادف در محور اهر-تبریز، 3 نفر از همشهریانمان قربانی این مسیر آدمخوار شدند.مسیری که دیگر نه اتوبان شدن و نه اصلاحش را آرزو داریم بلکه مسدود شدنش بیشتر به نفع مان است.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:8  توسط مرتضی خضوعی  | 

5 دقیقه باران و ....

5 دقیقه باران در اهر ثابت کرد که مولاخواه چیزی از قالیباف کم ندارد.فقط شانس آوردیم که مترو نداشتیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:35  توسط مرتضی خضوعی  | 

به یاد امیرضای معصوم و مظلوم!


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:48  توسط مرتضی خضوعی  | 

کدام اولویت،کدام تغییر؟!

« بيان پاره اي نكات » از سوي يك شهروند اهري در خصوص نوشتار « چگونه اولويت هاي يك نماينده تغيير مي كنند»

اشاره: در شماره ي 168 نشريه ي گويا نوشتاري در مايه ي نقد با عنوان «چگونه اولويت هاي يك نماينده تغيير مي كنند» به قلم « مرتضي خضوعي » درج شده بود كه در آن، واكنش نماينده اهر و هريس نسبت به داوري در يكي ازمسابقات تيم تراكتورسازي تبريز، مورد نقد قرار گرفته و برخي از مسائل مورد غفلت در حوزه انتخابيه ي اهر و هريس مورد اشاره قرار گرفته بود. در ايام انتهايي سال گذشته آقاي « مرتضي نصيراقدم» نوشتاري در واكنش به آن،به دفتر گويا ارائه كرد. نوشتار اين شهروند اهري را علي رغم حجم زياد آن همراه با توضيحي از نويسنده ي مقاله ي مورد اشاره مي خوانيد.

 

چگونه اولويت هاي يك نشريه تغيير مي كند؟

پیرو مطلب مندرج در شماره 168 از نشریه شما تحت عنوان « چگونه اولویت های یک نماینده تغییر می کند» بیان پاره ای از نکات و ارائه چند مورد از مستندات ضروری به نظر می رسد. مقام معظم رهبری در مورد انتقاد بیان داشته اند: در نظام اسلامی، اگر چه رسم و سنت انتقاد و نصیحت مشفقانه به مسئولین ، یکی از مواهب الهی و مفاخر اسلامی و مایه رشد و ارتقاء و پیشرفت امور و مصداق بارز فریضه امر به معروف است و باید در جامعه بماند و توسعه و کیفیت یابد ، ولی مخلوط کردن این کار مستحسن و لازم با بدبینی و سوء ظن به کارگزاران اصلی کشور و بد گویی از آنان که به تضعیف روحیه و یا تضعیف جایگاه آنان بینجامد ، خطایی بزرگ و خیانت آمیز خواهد بود . اگر این رهنمون چراغ راه ما می بود، در نگارش مطالبی، از جنس مطلب شماره مذکور با ریزبینی و دقت بیشتری عمل می شد. این متن که به اصطلاح در قالب انتقاد مطرح گردیده بودند، حاوی مطالبی بود که آقای مسعودی ریحان را متهم به بی توجهی (نه حتی کم توجهی) به مسائل منطقه خود می کرد و در انتهای هر بند با مطرح کردن یک سوال توپ را به زمین حریف می اندازد. هر خواننده ای صرفنظر از سطح آشنایی ایشان به ساختار های ادبی، متوجه این موضوع می شود که از نظر نویسنده آقای مسعودی ریحان در هر کدام از موارد مذکور هیچ اقدامی انجام نداده اند، باز تکرار می کنم هیچ اقدامی! بنده با توجه به مستندات بسیار محدودی که در زمان تبلیغات نمایندگی مجلس شورای به صورت تصادفی در اختیارم قرار گرفت، برخی از موارد مطروحه را جهت روشن شدن اذهان عمومی شرح خواهم داد و از آقای مسعودی ریحان خواهشمندم تمامی مستندات خود را جهت اطلاع مردم عزیز منتشر کنند تا سکوت ایشان که مایه مباهات نشریه محترم نیز شده بود حمل بر قبول این اتهامات و افتراها نشود.

در بخش اول مطلب خود فرموده بودید که چرا آقای مسعودی ریحان از حوزه انتخابیه تبریز کاندید شده اند که عزیزان عالم بالاشاره با شنیدن خبر رد صلاحیت ایشان، جواب سوال خود را گرفته اند و دیگر نیازی به توضیح بیشتر نیست.

2ـ در رابطه با اقدامات چندباره آقای مسعودی ریحان در حل معضل بیکاری پرسیده بودید و بطور ضمنی القا کردیده اید که هیچ اقدامی صورت نگرفته. به حمدالله با مراجعه به بایگانی نشریه خود می توانید نطق ها و مصاحبه های آقای مسعودی ریحان در رابطه با مسئله بیکاری را به اطلاع مردم شریف برسانید، همچنین با نوشتن کلمه مسعودی ریحان و بیکاری در موتور جستجوی گوگل بیست و پنج هزار و نهصد  پیوند دال بر اظهارات ایشان وجود دارد، چطور است که شما متوجه آن نشده اید؟ همچنین بنده چند مورد از مکاتبات انجام گرفته که در بازه زمانی یک سال نگارش شده و دال بر درخواست آقای مسعودی ریحان برای سوال از وزیر کار وامور اجتماعی می باشد را خدمت حضرتعالی ارسال می دارم.

ـ نامه شماره 43482/12/د ، در تاریخ 6/7/89 به هیئت رئیسه مجلس برای اعلام وصول سوال آقای مسعودی ریحان از وزیر محترم کار و امور اجتماعي.

ـ نامه شماره 57798/1430 در تارخ 1/11/88 نامه آقای مسعودی ریحان به وزیر محترم کار و امور اجتماعی برای بیان مشکل بیکاری شهرستان اهر و در خواست توضیح برای اقدامات انجام گرفته.

ـ نامه  شماره 250313 در تاریخ 17/11/89 نامه دکتر سید علی ریاض قایم مقام معاون رئیس جمهور به وزیر کار و امور اجتماعی در پی پیگیرهای آقای مسعودی ریحان  در رابطه با بی توجهی به مشکل بیکاری در اهر.

ـ نامه شماره 44515 به تاریخ20/4/89 ، نامه مدیر کل کار و امور اجتماعی استان آذر بایجان شرقی  به وزیر کار و امور اجتماعی مبنی بر ارسال صورتجلسه کار گروه اشتغال اهر و هریس به ریاست آقای مسعودی ریحان.

3ـ اما فرموده بودید در رابطه با امیدهای مردم اهر که به باد رفت و قول هایی که آقای مسعودی ریحان داده بودند و عملی نشد. خواهشمند است بند به بند مواردی که آقای مسعودی ریحان با عبارت« قول و سوگند»  بیان داشته اند را با ارائه مستندات به اطلاع مردم برسانید تا مشخص شود که آقای ریحانی به کدام قولی که داده اند عمل نکرده اند. تا مشخص شود ایجاد توهم این ناامیدی ایجاد شده توسط آقای مسعودی ریحان از سوی چه کسی است. باز تاکید می کنم آیا این میزان از نارضایتی دراماتیکی که شما آنرا در دمای زیر 10 درجه ترسیم کرده اید توسط آقای مسعودی ریحان صورت گرفته، آنهم بخاطر قول هایی دادند و عمل نکردند؟ اما در رابطه با امیدهایی که به ناامیدی تبدیل می شود و نشاط هایی که به یاس. مراسم نامزدی شاهزاده انگلیس هزینه ای بالغ بر 80 میلیارد یورو برای دولت وصنایع انگلیس تحمیل کرد، نخست وزیر انگلیس بیان داشت: شادی و نشاطی که بین مردم در طول این روز به وجود می آید ارزشی بسیار بالاتر از این رقم ها دارد. دوباره عرض می کنم 80 میلیارد یورو. فقط یک بار کافی است در روزی که تراکتورسازی در تبریز بازی دارد، در شهر تبریز حاظر باشید تا ببینید مردم از شهرستان ها واستان های همجوار با چه شور و علاقه در هر گوشه شهر به چشم می خورند و شهر حال و هوای دیگری دارد. اما نویسنده محترم این نشاط جمعی که در استان با کمترین هزینه به وجود می آید را به هیج انگاشته و حتی اعتراض به برهم زنندگان آن را امری غیر ضروری می انگارد. می دانید و به هیچ می انگارید یا نمی دانید؟ اگر نمی دانید، بدانید که نشاط عمومی جامعه منجر به شکوفایی و رشد روز افزون آن خواهد شد و ملل مختلف برای نیل به این هدف در جامعه خود از هیچ تلاشی دریغ نمی کنند اما چند مورد از پیگیری های آقای مسعودی ریحان در رابطه با وعده ها و نه قول هایی که داده اند.

ـ نامه شماره 50213 در تاریخ 24/9/88 از آقای مسعودی ریحان به وزیر کشور برای تفکیک حوزه انتخابیه اهر و هریس.

ـ نامه شماره59924 در تاریخ 18/11/88 از معاون حقوقی مجلس به وزیر کشور به دنبال درخواست آقای مسعودی ریحان برای تبدیل شدن اهر به فرمانداری ویژه.

ـ نامه شماره 77058 در تاریخ 17/11/89 از قایم مقام معاون رئیس جمهور به معاونت  پیگیری رئیس جمهور به دنبال درخواست آقای ریحانی برای احداث آزاد راه تبریز ـ اهر ـ باکو.

4ـ در رابطه با تعداد جلساتی که آقای مسعودی ریحان برای حل مشکلات شهرستان اهر داشته اند پرسیده اید و فرموده اید آقای ریحانی برای تراکتورسازی انجام داد و برای اهر انجام نداد. در رابطه با عملکرد آقای مسعودی ریحان در این حوزه تا آنجایی که بنده اطلاع دارم باید عرض کنم آقای مسعودی ریحان خود طراح 36 طرح بوده اند که در صحن مجلس مطرح و بررسی گردید. در رابطه جلساتی که برای بررسی مشکلات اهر و هریس صورت گرفته صدها صورت جلسه مختلف در سطح شهرستان، استان و کشور وجود دارد که در صورت نیاز تمامی آنها با ذکر تاریخ و محل برگزاری قابل ارائه می باشد. اما نکته ای جالب برای بنده این است که در تعدادی از این جلسات که در شهرستان اهر برگزار شده خود نویسنده محترم هم حضور داشته و حالا این لحن انکار همراه با تعجب ایشان برای بنده بسیار بسیار سوال برانگیز است. شما از این نحو بیان چه هدفی را دنبال می کنید؟ در رابطه با بی طرفی و صریح اللهجه بودن شما، دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباستان را.

5ـ در رابطه با دل آقای مسعودی ریحان پرسیده بودید که از وضعیت جاده های اهر به درد آمده یا خیر؟ این که می پرسید، معنایش این است که شما نه دیده اید و نه شنیده اید که آقای مسعودی ریحان اقدامی در این زمینه داشته اند یا خیر. در پاسخ به این سوال شما، اولا باز شما را رجوع می دهم به وجدانتان و مطالب نشریه خودتان. در ثانی علاوه بر حضور چندین باره مسئولان وزارت راه وترابری در شهرستان اهر، فقط  تعدادی محدود  از مکاتباتی که با مسئولان وزارت راه صورت گرفته را در ذیل می آورم.

ـ نامه شماره 3822/700 به تاریخ 1/2/88 از هیئت رئیسه مجلس به رئیس کمسیون  عمران در رابطه اعلام وصول سوال از وزیر راه و ترابری با امضای آقای مسعودی ریحان.

ـ نامه شماره 5784/1656 به تاریخ 7/2/89  از علی لاریجانی به رئیس کمسیون عمران در رابطه اعلام وصول سوال از وزیر راه و ترابری با امضای آقای مسعودی ریحان.

ـ نامه شماره 16579/1656 به تاریخ 16/3/89 از هیئت رئیسه مجلس به رئیس کمسیون  عمران در رابطه اعلام وصول سوال از وزیر راه و ترابری با امضای آقای مسعودی ریحان.

ـ نامه شماره 45630/72/د به تاریخ 15/8/87 به وزیر راه و ترابری برای دوبانده شدن جاده مهربان و زرنق

ـ نامه شماره 102336/41 به تاریخ 11/8/89 در با  صورتجلسه با معاون وزیر و مجمع نمایندگان استان و اولویت دار اعلام کردن ازاد را تبریز اهر باکو.

ـ نامه شماره 56815/12 به تاریخ 7/10/87 در رابطه با تذکر به وزیر راه و ترابری

ـ نامه شماره 74467 به تاریخ 6/11/89 در رابطه با تذکر به وزیر راه وترابری

6ـ اما فرموده اید تراکتور سازی تیم ما نیست و تیم ما تیم های اهری لیگ های سطوح پایین استان است. اگر فقط یک بار به استادیوم تشریف ببرید و پلاکارد ها و بنرهایی که از سوی اهری ها، ارومیه ای ها، بستان آبادی ها، میاندابی ها، میانه ایی ها و ... در حمایت از تیم تراکتورسازی در استادیوم دست به دست می چرخد می فهمید که منظور از تیم ما کدام تیم است. همچنین شما بفرمایید بقیه شهرستان ها که اداره تربیت بدنیشان دارای رئیس است کدام جام ها را فتح کرده اند، آیا یک مشکل ملی را با به گردن این و آن انداختن می توان حل کرد. خواهشمند است جایگاه بقیه شهرستان ها در لیگ استانی را ذکر کنید و نقش نماینده آن شهرستان ها را نیز در این مقوله با ارائه مستندات بیان کنید تا باز کم کاری آقای مسعودی ریحان در این زمینه مشخص شود؟

7 ـ در بند هفتم از مطالبتان فرموده اید آقای ریحانی چکاره تیم تراکتورسازی است که در مسائل این تیم دخالت می کند؟ شما عزیزان که از اربابان جراید هستید و بهتر از هر کسی در جریان امور قرار دارید باز نمی دانید یا خودتان را زده اید به آن راه؟ مگر تیم صنعت نفت آبادان با تصمیم سازمان بازرسی کل کشور به لیگ برتر نیامد، مگر پاس تهران با نظر نمایندگان مجلس نشد پاس همدان، مگر مس رفسنجان با نفوذ نمایندگان مجلس به یک شهر کوچک نرفت و مگر های بسیار، حتما شما بار اولتان است که اظهار نظر یک مسئول سیاسی در ورزش مشاهده می کنید، حتما؟! که این قدر دلتان برای ورزش سوخته سکوت معنی دارتان در موارد مشابه و این اظهار نظر، جهت وارونه جلوه دادن مسئله رابه حساب چه بگذاریم؟

8ـ جواب سوال هشت شما را ارجاع می دهم به سخنان مقام معظم رهبری، ایشان فرموده اند: ورزش یک امر هیجانی است، چيزهايي هست که هيجان در آن آشکار است، بخصوص بعضي از ورزشها مثل فوتبال يک حادثه هيجاني است. طبيعت فوتبال اين گونه است و با نوع بازي واليبال و تنيس فرق دارد؛ از جهت اين که اصلاً بافت بازي، بافتي است که در آن، مبارزه و هيجان و امثال اينها زياد است. ملتي که اهل مبارزه و تلاش است؛ البته راحتي در رختخواب دراز کشيدن و چرت زدن و تنبلي کردن را ندارد؛ اما از بيماريها، آفتها، بدبختيها، ذلتها و خاکسترنشيني‌ها هم نجات پيدا مي کند. (بخشي از بيانات مقام معظم رهبري در ديدار با برادران سپاه حفاظت ولي امر- 9/8/1379 ) پس این قضیه که اهمیتش برای شما جای سوال دارد از این جا ناشی می شود، پرورش روح مبارزه و تلاش و دفاع از آن وظیفه هر فردی است نماینده مجلس که جای خود دارد.

9ـ اما در رابطه با این سوال که تبریز نماینده ای پرنفوذ ندارد که آقای مسعودی ریحان به دنبال مسائل تیم تراکتورسازی افتاده است؟ و در نهایت منظورتان این است که آقای مسعودی ریحان قصد استفاده تبلیغاتی از این ماجرا را دارد. باید عرض  کنم همان گونه که خودتان هم گفتید تبریز نماینده قدرتمند کم ندارد و طبیعتا آنها هم می فهمند که باید از این ابزار به اصطلاح تبلیغاتی استفاده کنند. لابد شما خود را دانا تر و سیاست مدار تر از آنها نمی دانید. پس چرا آنها زیر برگه ای را که قرار است آقای ریحانی ( رقیب آنها در انتخابات) از آن به قول شما استفاده تبلیغاتی کند را امضا می کنند، یا آنها به اندازه شما درکی از وضعیت سیاسی و انتخاباتی شهر خود ندارند که به دست خود یک کاندید دیگر را تبلیغ می کنند. اما در رابطه با مطلبی که فرموده اید آقای ریحانی اشتباه کرده اند که گفته اند نماد آذربایجان تراکتورسازی است باید عرض کنم، وقتی در مسابقات ملی فرانسه تماشاگران خود را مثل خروس رنگ می کنند حتما شما تصور می کنید که ملت فرانسه خروس هستند!!؟ اگر این گونه فکر می کنید، حق با شماست آقای ریحانی اشتباه می کند ولی اگر اینگونه فکر نمی کنید پس دارید حسابی سفسته می کنید. اگر شما فقط یک بار در استادیوم حاظر شوید خواهید دید که تیم تراکتورسازی نه فقط یک تیم که یک سمبل شده، برای زنده نگه داشتن یاد و نام ستارخان ها، باکری ها و دیگر قهرمانان این سرزمین که به فرموده مقام معظم رهبری سر ایران است. بسیار ساده انگارانه است که اگر تیم تراکتورسازی را فقط و فقط یک تیم بنامیم. همه طرفداران فوتبال می دانند که زمانی تیم های استقلال و پیروزی نه بخاطر فوتبال که بخاطر علقه های ضد سلطنت، مردم را به استادیوم می کشاندند و این اشتباه است که بگوییم تیم استقلال یا پیروزی و یا تراکتورسازی فقط به خاطر فوتبال این همه مردم را به استادیوم می کشانند که اگر این گونه است، چرا برای بقیه تیم ها تماشاگران به این شکل عمل نمی کنند. بله آرزو کنید تراکتور باشید اما نه تراکتوری که از آن سواری می گیرند بلکه تراکتوری که تماشا گرانش به عشق ستارخان ها و باکری ها در گرما و سرما گاه یک لحظه هم فوتبال نگاه نمی کنند و شعار یاشاسین آذربایجان سر می دهند. آنچه اینجا بنده ارائه کردم فقط چند مورد از صدها مورد پیگیری های آقای مسعودی ریحان در راستای خواسته های مردم حوزه انتخابیه خود می باشد و در پایان باید عرض کنم بسیار به دور از رسالت خبرنگاری است که احساسات و علایق شخصی را در این حوزه وارد کنیم و فقط به شنیده ها و گفته ها اتکا کنیم، از حضرتعالی تقاضا دارم در مصاحبه ای بی پرده با آقای مسعودی ریحان گزارشی مبسوط از عملکرد ایشان در خواست کنید. تا مشخص شود ایشان اقدامی صورت نداده اند یا اقدامشان نتیجه نداده و یا...

با تشکر مرتضی نصیراقدم مدرس دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر

 

 

مسائل هر حوزه انتخابيه براي نماينده آن اولويت دارد

توضيح نويسنده ي مقاله

مرتضي خضوعي: جای بسی مسرت است که شهروندی با احساس مسئولیت در حمایت از نماینده خویش، دست به قلم شده و با ارائه اسناد رسمی مجلس! جوابیه مفصلی ارائه کرده است. این اقدام فی نفسه بسیار مبارک است و می توان آن را در ذیل  پروسه شهروند مدرن ارزیابی کرد و از این جهت اقدام این شهروند قابل تقدیر است.ولیکن ارائه پاره ای از توضیحات جهت تنویر افکار ایشان ضروری می نماید.

نقد مورد نظر به قلم بنده«مرتضی خضوعی» نوشته شده و به نظر نمی رسد این شهروند عزیز که در دانشگاه شهر نیز تدریس می کنند سهواً در جوابیه شان سردبیر محترم گویا را مخاطب قرار داده باشند. از جملات پایانی بند چهارم چنین بر می آيد که ایشان مایلند سردبیر محترم گویا را نویسنده آن نقد معرفی کنند که در نوع خود بسیار جالب توجه است و نیز این دوست خوبمان برای جوابیه خود تیتر هم انتخاب کرده اند که باز جالب است. یاداشت مورد بحث به شکل واضحی «کیفیت» و نه «کمیت» عملکرد آقای مسعودی ریحان در مواجه با اشتباهات داوری در یک بازی فوتبال بین دو تیم از تهران و تبریز را با عملکرد ایشان در حوزه نمایندگی خویش مقایسه می کند هر چند کمیت آن نیز قابل بحث است و دوستانی که آن نقد مورد نظر را مطالعه ننموده اند می توانند در وبلاگ اینجانب بدان دسترسی پیدا کنند.

جمع آوری امضا برای استیضاح یک وزیر،درخواست تشکیل نشستی فوری با حضور وزیر و مسئولین فدراسیون، شکایت به فیفا و حضور رسانه ای فوق العاده سنگین به نفع یک تیم فوتبال متعلق به شهر تبریز چگونه با چند نامه نگاری (که نماینده قبلی نمایشگاهی از آنها برپا کرده بود) قابل مقایسه است.

تیم تراکتور سازی با تمام ارزشهای آشکار و نهانی که برای این شهروند دارد به اندازه یک تار موی جوانی که خود را از دیوار سنگی ورزشگاه تختی در جنوب اهر به دار آویخت برای بنده ارزش ندارد.آیا تحقیقی صورت گرفته تا مشخص شود آن جوان چرا به آن شکل به زندگی خود پایان داد. آیا آمار خودکشی هایی از این دست نیز همچون اسناد رسمی مجلس به شکل اتفاقی(!) به دستتان می رسد؟ آیا  می توانید بگویید آن نامه نگاری ها به چه میزان از بیکاری و متعاقب آن بزه های احتمالی (همچون خود کشی) در اهر و هریس کاسته است؟

پدری در بیمارستان اهر به دلیل «تصادف» سه ماه است که در کماست و فرزندان بی گناهش بدون کوچکترین درآمدی ـ دقت کنید بدون کوچکترین درآمدی ـ روزگار می گذرانند. وقتی به چشمان پسر 7 ساله او نگاه می کنید، غم درون او درونتان را متلاشی می کند.آیا می دانید تصادف عامل یتیم شدن چه تعداد از فرزندان اهری است؟ آیا می دانید در همین ایام نوروز جاده اهرـ تبریز چه تعداد کشته داده است؟ در این میان چگونه از من می خواهید شادی و سرخوشی طرفدارن تیم تراکتور را جزو اولویتهای خود قرار دهم؟

در آن نوشتار به وضوح مقصود بنده همان طور که از عنوانش پیدا است، نقد عملکرد کلی آقای ریحانی نبود و تنها بر این نکته پای می فشرد که چگونه با وجود این همه مشکل در حوزه نمایندگی خویش «تراکتور سازی» برای ایشان اولویت شده است؟

و اما مواردی در جوابیه این شهروند وجود دارد که بسیار جالب هستند از آن جمله می توان به موارد ذیل اشاره کرد؛

1- ایشان چرایی ثبت نام آقای ریحانی از حوزه تبریز را اینگونه توجیه کرده اند؛« عزیزان عالم بالاشاره با شنیدن خبر رد صلاحیت ایشان،جواب سوال خود را گرفته اند و دیگر نیازی به توضیح بیشتر نیست». قطعا بنده از نوع عالم بالاشاره(!)های مورد نظر این شهروند عزیز نیستم چرا که نمی توانم میان این دو گزاره نسبتی برقرار کنم.

2- ایشان شادی و نشاط حاصل از مراسم نامزدی شاهزاده انگلیس با هزینه ای 80 میلیارد یورویی را در کنار نشاط هواداران تیم تراکتور گذارده و می گویند«...اما نویسنده محترم این نشاط که با کمترین هزینه به وجود می آید را به هیچ انگاشته و حتی اعتراض به برهم زنندگان آن را امری غیر ضروری می انگارد». شاید یک میلیارد تومان دستمزد امیر قلعه نویی برای این شهروند کمترین هزینه باشد چرا که ایشان معیارش را مراسم نامزدی شاهزاده انگلیس قرار داده است ولی برای جمعیت چندصدهزار نفری ارسبارن فقط در یک مورد به دلیل نبود دستگاه MRI (به قیمت یک میلیارد تومان) که سال هاست مجبورند راهی تبریز شوند این یک میلیارد دستمزد جناب ژنرال(!) امیر قلعه نویی در یک فصل نمی تواند کمترین هزینه باشد.

3- در بند هفتم با اشاره به نقش نمایندگان مجلس در انتقال برخی از تیم های تهرانی و غیره به سایر استانها خطاب به اینجانب چنین آورده اند:« حتماً شما بار اولتان است که اظهار نظر یک مسئول سیاسی را در ورزش مشاهده می کنید...این اظهار نظر، جهت وارونه جلوه دادن مسئله را به حساب چه بگذاریم». بله واقعا بنده اولین بارم بود که مشاهده می کردم یک نماینده مجلس می خواهد به فیفا شکایت کند و از این منظر پرسیدم که چگونه می خواهند به فیفا شکایت کنند در حالی که به لحاظ حقوقی چنین اختیاری ندارند و فقط مسئولین رسمی تراکتور از چنین  حقی برخوردارند. حال مقایسه این موضوع با انتقال تیمهای تهرانی و غیره  که آن هم اشتباهی فاحش بود چگونه میسر است؟

4- در بند نهم با ادعای اینکه کار آقای ریحانی تبلیغاتی نبوده با اشاره به نمایندگان تبریز آورده اند:« لابد شما خود را سیاستمدارتر و داناتر از آنها نمی دانید...یا آنها به اندازه شما درکی از وضعیت سیاسی و انتخاباتی شهر خود ندارند که به دست خود یک کاندید دیگر را تبلیغ می کنند». متاسفانه کلمه «کاندید» که همشهری خوبمان استفاده کرده در لغت به معنای «دیوانه» است و واژه صحیح برای نامزد «کاندیدا» است. اما در این خصوص مسلم است که افراد آگاه به امور سیاسی ـ انتخاباتی تنها به امضای همان نامه اکتفا کرده و همانند آقای ریحانی با آن شتاب، اشتباه یک داور فوتبال را به اولویت اول خود تبدیل نمی کنند چون برای شعور موکلین خود احترام قائلند.

5- جالب ترین قسمت جوابیه ایشان باز در آخر آن است جایی که با یادآوری خروس به عنوان تُوتم مردم فرانسه به بنده توصیه کرده اند که تراکتور را به عنوان توُتم و سمبل مردم آذربایجان بپذیرم. انتخاب توتم و یا سمبل یکی از ویژگی های اقوام و ملتهای مختلف در اعصار گذشته بوده است که بعضاً امروزه هم از آنها استفاده می شود،این توتم ها اغلب و یا بهتر است بگوییم در تمام موارد از میان حیوانات انتخاب می شدند که شرح فرایند انتخاب آنها بسیار مفصل است.به عنوان نمونه توتم یا سمبل  کشور چین پاندا و یا آمریکا عقاب ماهی خوار سفید است. در دوران طاغوت در ایران هم شیر به عنوان سمبل ایران معرفی می شد. بنده ضمن احترام به تمامی عقاید با این سمبل های حیوانی نیز مخالف هستم، حال نمی دانم در طی کدام فرایند تیم تراکتور(!) هم  وارد این حوزه شده و می تواند سمبل یک ملت قرار بگیرد آنهم برای «زنده نگه داشتن یاد و نام ستارخانها و باکری ها»! بنده به دفعات در استادیوم یادگار امام تبریز بوده ام و بارها شاهد به نمایش گذاردن پرچم کشور ترکیه و جمهوری آذربایجان و طرح شعار مجعول و تهوع آور خلیج عربی توسط برخی از تماشگرنماها(!) یا بهتر است بگوییم وطن فروشان معلوم الحال بوده ام و توضیح بیشتر از این را هم جایز نمی دانم.

در همین بند آخر دوستمان می نویسد:«زمانی تیم استقلال و پیروزی نه به خاطر فوتبال که بخاطر علقه های ضدسلطنت،مردم را به استادیوم می کشاندند» اتفاقا مشکل من با تیم تراکتور سازی دقیقاً  بر می گردد به این موضوع که سکوهای محل بازی  این تیم تنها به بهانه فوتبال پر نمی شود و موضوعات دیگری در این میان وجود دارند که جای طرحشان اینجا نیست. و اما بنده در دوران طاغوت حضور نداشتم و تجربه شخصی ندارم، مطلب و تحقیقی هم در این مورد بخصوص که اشاره کردید مشاهده نکرده ام. در اینکه در آن دوران اکثریت مردم ایران مخالف رژیم طاغوت بودند شکی نیست ولی تا آنجا که بنده اطلاع دارم تیم استقلالی در آن دوران وجود نداشت بلکه  نامش «تاج» و نزدیکی آن به دربار شاه اظهر من الشمش بود و چگونه تولید علقه ضد سلطنت می کرده مشخص نیست. این تیم بعد از انقلاب اسلامی به کلی دگرگون شده و به استقلال تغییر نام یافت.

6ـ صحبت از گوگل و جستجوي نام نماينده همراه با بيكاري اين نوشته را به درازا مي كشاند و همين قدر بگويم كه نخستين نتيجه ي جستجوي « غلامحسين مسعودي ريحان و بيكاري» از قضا متعلق به سايت همين نشريه ي گوياست و من فكر نمي كنم حرف ها و سخنان و نطق ها و خبرهاي ايشان به اندازه ي گويا در رسانه ي ديگري منعكس شده باشد. پاسخ برخي از سخنان شما را نشريه ي گويا مستقلاً بايد بدهد اما من معتقدم بي طرفي گويا اظهر من الشمس است و بسيار بيش تر از نقد، عملكرد نماينده را منتشر كرده است. اگر نماينده ي ما بر اساس وعده اي كه داده بود،‌پيگير معضل بيكاري اهر و هريس بوده، شما كه به مكاتبات ايشان دسترسي داريد، سندي نيز ارائه دهيد كه نشانگر تعداد شغل هاي ايجاد شده در پي تلاش هاي نماينده است. البته شغلي كه نام و نام خانوادگي شاغلان و نوع و ميزان دوام شغل هاي ايجاد شده مشخص باشد و در سايت شخصي ايشان منتشر شود.

در پایان دوباره ضمن ستایش این اقدام جناب نصیر اقدم از ایشان سپاسگزاری می کنم  و اگر نتوانستم بدلیل طولانی شدن مطالب به همه سوالات ایشان پاسخ دهم پوزش می خواهم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:32  توسط مرتضی خضوعی  | 

ملامت را هم سزاوار نیستیم!

روز  ۲۷ فروردین ماه کودکی ۱۰ ساله به وحشیانه ترین شکل ممکن در اطراف اهر به آتش کشیده شد و خبر آن را برادرم در وبلاگش یوخا آورده است مطالب زیر را می خواستم به عنوان نظر در ذیل آخرین پست ایشان بگذارم که اینترنت رنگ از رخسار پریده ما این اجازه را نداد.

امام علی( ع) : ( خطبه ۲۷ معروف به خطبه جهادیه )    و َ لَقَدْ بَلَغَنِي اءَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْاءَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْاءُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلُبَهَا وَ قَلاَئِدَهَا وَ رُعُثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلا بِالاِسْتِرْجَاعِ وَ الاِسْتِرْحَامِ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ مَا نَالَ رَجُلاً مِنْهُمْ كَلْمٌ وَ لاَ اءُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ فَلَوْ اءَنَّ امْرَأً مُسْلِما مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا اءَسَفا مَا كَانَ بِهِ مَلُوما بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيرا


  شنيده ام كه يكى از آنها بر زن مسلمانى داخل شده و ديگرى ، بر زنى از اهل ذمّه(زنی یهودی) و، خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره اش را ربوده است . و آن زن جز آنكه  از او ترحم جويد چاره اى نداشته است ... اگر مرد مسلمانى پس از اين رسوايى از اندوه بميرد، نه تنها نبايد ملامتش ‍ كرد بلكه مرگ را سزاوارتر است .
 
کمی بیاندیشیم....
به واقع اگر حضرت امیر امروز می خواست بخاطر این فاجعه انسانی شیعیانش را نکوهش کند, با چه عباراتی ما را مورد خطاب  قرار می داد؟

و شاید دیگر

                             ملامت را هم سزاوار نیستیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 16:50  توسط مرتضی خضوعی  | 

...و همچنان تصادف و همچنان مرگ

تصاویر زیر حکایت تصویری تصادفی است که عصر سه شنبه ۲۲ فروردین ماه ساعت (۳۰ / ۱۹) در  کنار گذر جنوبی اهر  و در تقاطع مسیر تفرج گاه قیز فخری به وقوع پیوسته و طی آن موتور سواری با یک دستگاه خودرو پژو برخورد کرده و متاسفانه موتور سوار(ر-ص) اهل اهر در دم  جان سپرده است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:2  توسط مرتضی خضوعی  | 

آذربایجان جنوبی!

                 آذربایجان جنوبی! سرابی از یک توهم بزرگ

مقدمه:

قره داغ، این قلب تپنده آذربایجان همواره به مثابه دژ تدافعی (نه از موضع ضعف که از موضع قدرت) در اکثر بزنگاه های تاریخی با رشادت فرزندان قهرمانش حافظ هویت ایرانی آذربایجان بوده است. در برهه ای از تاریخ که ایران درگیر یکی از شوم ترین نبردهای خود با جری ترین دشمن تاریخی خود شوروی بود،قلب قره داغ -اهر- میزبان و مرکز فرماندهی عباس میرزای دلیر بود.ایل ها و طوایف قدرتمند قره داغ در این نبردِ نابرابر علیرغم بی لیاقتی پایتخت نشینان و عدم پشتیبانی, چنان رشادتی از خود نشان دادند که همواره بر تارک تاریخ خواهد درخشید.تاریخ بر خود می بالد که نام مردی از قره داغ بر گوشه ای از آن حک شده که در رکاب عباس میرزا شش پسر رشیدش را تقدیم مام میهن کرده و خود نیز تا آخرین لحظه حیات حاضر به تسلیم در برابر روس های متجاوز نشد.در برهه ای دیگر از تاریخ وقتی فرمانده لشگر متجاوز روس پای نحس خود را بر پاسگاه صدآفرین در شمالی ترین نقطه قره داغ-خدآفرین- گذارد فکرش را هم نمی کرد که آن نیروی قدرتمندی که لشگر تا بن دندان مسلحش را درآن سوی ارس مستاصل کرده بود سه سرباز کشته شده در آن پاسگاه کوچک بوده اند.آن فرمانده متجاوز هم چاره ای جز تعظیم در مقابل رشادت قره داغی های ایرانی نداشت و دستور داد پیکر مبارک این سه سرباز در خاک مقدس وطنشان با تشریفات کامل به خاک سپرده شود.

تاریخ گواهی می دهد که وقتی سیاستمداران و روشنفکران تهرانی منفعلانه در رویای اصلاح حکومت قاجار بودند،ستارخان قراجه داغی فاصله هفتصد کیلومتری قره داغ تا تهران را چنان به هم دوخت که قدرت مطلقه پادشاهی بعد از قریب به 2500 سال و با امضای خود شاه یک شبه مشروطه شد،فتح الفتوحی که همان روشنفکران و سیاستمداران پرمدعا با بی لیاقتی تمام بربادش دادند.

امروز به اعتقاد این قلم؛ قره داغ و فرزندانش در برهه حساس دیگر، رسالت بزرگی بر دوش دارند،رسالتی که میراث نیاکانشان است.دیروز وقتی گوشه و کنار ایران در تب شورشهای قومی-قبیله ای می سوخت پدرمان ما در رکاب ستارخانها رویای ایران بزرگ،متحد و آزاد را در سر می پروراندند و برای نیل به این هدف، پای سند پایمردیشان را با خون خود مهر کردند و امروز بر ماست که همچون ایشان در خط مقدم باشیم و نشان دهیم که بر پای عهد پدرانمان ایستاده ایم.

امروز فرزندان قره داغ آگاه تر از گذشته مدافع آرمان پدرانشان هستند و علیرغم سرمایه گذاری عظیم بیگانگان و دلقلک بازی برخی خودفروخته ها، فعالیت های خود در زمینه مبارزه با ایران ستیزی را افزایش داده و قره داغ را به مرکز مبارزه با تجزیه طلبی و پان ترکیسم تبدیل خواهند کرد.

با این مقدمه قطعا درک بهتر سخنانی که در پی خواهد آمد میسر خواهد بود.

اخیرا تحرکات و اقدامات قابل تاملی در آن سوی ارس به وقوع پیوسته که بوهای مشمئز کننده ای از آن به مشام می رسد و جا دارد که پاسخ درخوری به آنها داده شود.

بر هیچ کس پوشیده نیست که کشور جمهوری آذربایجان در گذشته ای نچندان دور(1828.م) در پی تجاوز روسها و در طی دو معاهده گلستان و ترکمانچای از جمله مناطق ارزشمندی بود که از ایران جدا شد و در اواخر قرن بیستممیلادی (1991.م) با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی با اعلام استقلال تبدیل شد به کشور جمهوری آذربایجان. ایران و جمهوری آذربایجان از این حیث که این جمهوری روزگاری جزو خاک ایران بوده اشتراکات بسیار زیادی با هم دارند.اسلام و تشیع، دین و مذهب اکثریت مردم هر دو کشور است.به لحاظ فرهنگی علیرغم شکافهای ایجاد شده همچنان قرابتهای آشکاری وجود دارد و نیز زبان ترکی بعنوان زبان رسمی این جمهوری نقطه اشتراکش با ترکهای ایرانی است.

این اشتراکات قطعا این دو کشور را در جایگاه ویژه ای برای برقراری روابطی نزدیک قرار داده است که بعد از استقلال جمهوری آذربایجان امید آن می رفت که این مهم تحقق پیدا کند امیدی که بیشترین نزدیکی را با واقعیت موجود داشت. اما متاسفانه از همان بدو استقلال این کشور سردمداران آن راه دیگری را در پیش گرفتند که روز به روز آن امید به ناامیدی نزدیکتر شد.

اخیرا عده ای از نمایندگان پارلمان جمهوری آذربایجان خبر از ارائه طرحی داده اند که به واسطه آن نام کشور جمهوری آذربایجان به «جمهوری آذربایجان شمالی » تغییر می یابد. هرچند به وضوح نمایان است که این سخن یک بلوف سیاسی است و هرگز عملی نخواهد شد اما قطعا پیامهایی را با خود به همرا دارد که قابل تامل است.

آذربایجان شمالی زمانی معنا دارد که نوع جنوبی آن نیز موجود باشد همانند دو کشورکره شمالی و جنوبی و این اقدام نمایندگان پارلمان جمهوری آذربایجان -هرچند در حد شایعه- پیامی کاملا روشن و بسیارگستاخانه خطاب به ماست. اگر این شایعه را در کنار برخی اقدامات دیگر این کشور همچون جعل تاریخ در کتب درسی و نزدیکی های مشکوک اخیر این کشور به رژیم صهیونیستی اسرائیل، قرار دهیم، نیت شوم و گستاخانه برخی تازه به دوران رسیده ها در باکو نمایان می شود.

به نمایش گذاردن پرچم کشور ترکیه و جمهوری آذربایجان  و طرح شعار مجعول و مشمئز کننده خلیج عربی از سوی برخی وطن فروشان غافل و پرمدعا در بازیهای تیم تراکتور سازی در تبریز قبلا مرا مجاب کرده بود تا یادداشتهای مختصری در این خصوص ارائه کنم .مختصر از این حیث که اقدام این چند ناآگاه و فعالیتهای حاشیه ای ایشان در میان دریای وطن دوستی ترکهای ایرانی حتی در حد قطره هم نیست تا مفصلا بدان پرداخته شود و همان مختصرها برای ایشان کافی است.اما اگر یک کشور آن هم جمهوری آذربایجان مشتاق بازی در این میدان باشد،شرایط متفاوت خواهد بود و ما بازی را برای او بسیار پرهزینه خواهیم کرد و به مختصرها بسنده نمی کنیم.

پرواضح است که جمهوری آذربایجان جرات و قدرت ایستادن در مقابل کشوری همچون ایران را درهیچ حوزه ای ندارد و سیاستش را بر مبنای تحرکات ایذایی آن هم با پشتیبانی کشورهایی همچون آمریکا و اخیرا اسرائیل قرار داده است و با این خیال خام که می تواند با نفوذ در میان ترکهای ایرانی برگ برنده ای در مقابل ایران برای خود محیا کند در رویای ورود به بازی بزرگان است.

و اما این بنده به عنوان یک ترک اهل قره داغ در قلب آذربایجان ایران از اینکه دوستان خوشگزران باکو نشین،سراب پیش روی خود را با واقعیتهای جهان پیرامون خویش یکی پنداشته و به هزیان گویی دچارگشته اند،یادآوری پاره از واقعیتها را جهت تنویر افکار ایشان و دوستان جنوبی شان(!) ضروری میدانم.

شاید اگر مردان سیاست در باکو اندک زمانی فارغ از برگزاری مسابقات نوازندگی و آوازه خوانی و آه و ناله سردادن در سوگ زمینهایی که دو دستی تقدیم ارمنستان کردند فرصتی را برای رصد اخبار پیرامون خود می داشتند و یا حداقل از مستشاران اسرائیلی که اخیرا دست به دامان آنها شده اند،مشاوره می گرفتند دچار این اشتباه محاسبات نمی شدند و نیازی به این نوشتار نمی بود.

 وطن،خاک،هم وطن وعرق ملی برای ما ایرانی ها با آن مفهومی از وطن،خاک،هم وطن و عرق ملی که احتمالا در طی سالها سیطره تمام عیار شوروی در ذهن دوستان باکو نشین ایجاد شده تفاوتهای فاحشی دارد.

شاید در طی یک شبانه روز استدلال هم نتوان این دوستان را قانع کرد که «یک وجب از خاک آذربایجان با یک وجب از خاک خوزستان و یا یک وجب از خاک جزیره ابوموسی برای ما ایرانی ها هیچ فرقی ندارد

شاید آنها سخت درک کنند که چگونه یک ترک اهل اهر حاضر شده برای بازپس گیری شهر خرمشهر از چنگ عراقی ها که مردمش عرب بودند جانش را فدا کند آن هم داوطلبانه.

قطعا شنیدن این واقعیت برای سیاستمداران جمهوری آذربایجان بسیار سخت خواهد بود که  «ترک ایرانی یک تار موی هم وطن ترکمن،کرد،لر،بلوچ و عرب خود را با کل مردمان سایر کشورهای جهان عوض نمی کند

مشکلات اقتصادی،گرانی،بیکاری و وجود بعضی بی عدالتی ها قابل کتمان نیست اما هیچ کدام از اینها نمی تواند ما را قانع کند که وطن فروشانه دست به دامان بیگانگان شویم و به میهن خود پشت کنیم.ترکهای ایرانی همچون سایر اقوام ایران، ایرانی هستند و ایرانی خواهند بود و توطئه های  بیگانگان و دلقک بازی برخی هویت باخته ها هیچ خللی در این واقعیت ایجاد نخواهد کرد.

زمانی نچندان دور وقتی نیروهای ارمنستان مثل آب خوردن قره باغ را فتح می کردند ابوالفضل ایلچی بیگ -شاه ماهی پان ترکیست ها- میدان بی ثبات سیاست در باکو را برای کسب قدرت بیشتر به میدان نبرد با ارمنستان در قره باغ ترجیح داد و نیروهایش را به جای نبرد با ارمنستان  به نبرد با مخالفان سیاسی اش در باکو فراخواند و متد جدیدی از وطن پرستی را در تاریخ ثبت کرد و جالب است که دقیقا همین آدم تئوری تشکیل آذربایجان بزرگ و واحد را مطرح کرده است. و گویا فرزندان معنوی ایلچی بیگ دوباره عرصه را برای حلول روح وطن پرست(!) او در کالبد خویش محیا دیده اند و به همراهی بازماندگان افرادی که در میانه جنگ با ارمنستان, در باکو بر سر قدرت با ایلچی بیگ می جنگیدند, به مدد بشکه های نفت و چند سلاح تاریخ مصرف گذشته ای که از اسرائیل خریده اند چنین باورشان شده که توان ارز اندام در مقابل ایران را پیدا کرده اند.

و در آخر ذکر این نکته را بسیار ضروری می دانم که؛

«ترک های ایرانی بی احترامی به سرزمینشان را از سوی احدی تحمل نمی کنند چه صدام حسین باشد چه ایلچی بیگ و چه الهام علی اف! » و در مواقع ضرور به نحو احسن این مهم را به اثبات رسانده اند. پس بهتر است دوستان مستقر در باکو خوب یادشان باشد که روزگاری کشورشان جزو کوچکی از امپراطوری عظیم ایران بوده است و به هنگام سخن گفتن، ایران را با ارمنستان که آن هم گذشته ای همچون آذربایجان دارد،اشتباه نگیرند چرا که   این اشتباه در صورت وقوع،بهای سنگینی برای ایشان خواهد داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 15:20  توسط مرتضی خضوعی  | 

خاطره ای با جدایی

 

 

اوایل امسال بود,دوران سربازی را در تبریز سپری می کردم,مرخصی ساعتی گرفته بودم و در خیابان شریعتی (شهناز) قدم می زدم, شهناز تبریز در واقع همان لاله زار قدیم تهران است چهار, پنج سینما در فواصل بسیاز نزدیک در این مسیر همیشه توجه ها را به خود جلب می کنند.بر سردر یکی از این سینما ها تیزر تبلیغاتی «اخراجی هی 3» ده نمکی را دیدم, کمی مکث کردم که آیا ببینمش یا نه,چون از دو شماره(!) قبلی اش تجربه و ذهنیت خوبی نداشتم.خودم را راضی کردم که حداقل برای دنبال کردن سیر تحول فکری ده نمکی هم که شده این فیلم را ببینم.در صندلی ابتدایی یکی از ردیف های میانی نشستم,دقیقه 20 فیلم بود که دیگر طاقتم تمام شد و بلند شدم.با بی حوصلگی تمام در مسیر شهناز بطرف سه راه امین  در حرکت بودم که بر سردر یکی دیگر از سینما ها چهره لیلا حاتمی در کنار پیمان معادی برق از کله ام پراند,اصلا یادم نبود «جدایی نادر از سیمین» روی پرده است.باز در یکی از صندلی های میانی نشستم,تیتراژ پایانی فیلم شروع شده بود که موبایلم زنگ خورد,غلامرضا بود.او هم سرباز بود البته در تهران(هنوز هم هست).گفتم: یکی از بهترین فیلم های عمرم را دیدم.فیلمی که مستحق اسکار است.

دیشب دوباره«جدایی نادر از سیمین» را تماشا کردم و اصغر فرهادی20 ساعت قبلش اسکار را از دست ساندرا بولاک دریافت کرده بود.

مبارکمان باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 15:36  توسط مرتضی خضوعی  | 

چگونه اولویت های یک نماینده تغییر می کنند!!

«من به دنبال استیضاح وزیر ورزش هستم که تاکنون ۵ نفر آن را امضا کردند؛‌ضمن آنکه فردا نیز بر اساس ماده ۲۱۹ آیین‌نامه و اصل ۸۹ قانون اساسی تذکر شفاهی خواهم داد.»

این نقل قول متعلق به غلامحسین مسعودی ریحان نماینده مردم «اهر و هریس » در مجلس است که  بعد از بازی جنجال برانگیز تیم های استقلال تهران و تراکتورسازی «تبریز» در اکثر سایتهای معتبر کشور و نیز در سایت کنفدراسیون فوتبال آسیا(گل) انعکاس وسیعی یافت. وی در گفتگو با خبرگزاری خانه ملت ضمن اعتراض شدید به نحوه قضاوت محسن ترکی داور این بازی خواستار رسیدگی فوری وزیر ورزش به این موضوع شده و می گوید:«از وزیر می‌خواهیم با رسیدگی جدی به این موضوع٬ ضمن عذرخواهی از مردم آذربایجان و طرفداران تیم تراکتورسازی٬ خسارت وارده به این تیم را جبران و افراد خاطی را با اشد مجازات تنبیه کند تا شاهد تکرار این اتفاقات نباشیم.»

در ذیل این موضوع و نیز با توجه به ثبت نام آقای ریحانی از حوزه انتخابی «تبریز» برای انتخابات دوره نهم مجلس شورای اسلامی طرح چند پرسش از محضر ایشان را ضروری می دانم.

1- عملکرد جناب مسعودی ریحان به عنوان نماینده مردم اهر و هریس در مجلس و چرایی عدم ثبت نام ایشان از این حوزه برای بار دوم، بحث گسترده است که انشاالله آقای ریحانی در متینگ های تبلیغاتیشان پاسخ های روشنی به رای دهندگان «تبریزی» خواهند داد.

2- جناب ریحانی! شما سوت اشتباه محسن ترکی در یک بازی تیم تراکتور سازی«تبریز» را دست آویزی برای جمع آوری امضاء برای استیضاح یک وزیر کابینه   قرار داده اید.آیا می توانید به مردم اهر و هریس و انشالله مردم تبریز پاسخ دهید که چند بار اینچنین مشتاقانه مشکلات مردم اهر وهریس از جمله معضل بیکاری با نرخ بیکاری 23 درصدی(به نقل از خودتان) را دست آویزی برای استیضاح که نه، طرح سوال از وزیری قرار داده و به صحن مجلس برده اید؟

3- جناب ریحانی! در گفتگو با خبرگزاری خانه ملت گفته اید:«در بازی استقلال و تراکتور سازی که من نیز در ورزشگاه حضور داشتم٬ امید حدود هفتاد هزار نفر تماشاچی که در سرمای ۴ درجه زیر صفر به استادیوم آمده بودند٬ از بین رفت.» شما که اینچنین نگران از بین رفتن امید تماشاچی های تیم تراکتور سازی هستید آیا تا بحال نگران از بین رفتن امید مردم اهر و هریس نیز شده اید که 4 سال پیش قول های امید بخشی به آنها داده بودید و امروز در سرمای 4 درجه که نه، 10 درجه زیر صفری اهر به تماشای این قول و فعل شما نشسته اند؟

4- جناب ریحانی! گفته اید:«من در نامه‌ای که به آقای عباسی نوشتم و به امضای برخی از نمایندگان نیز رسیده است٬ خواستار برگزاری جلسه‌ای با حضور وزیر ورزش٬ نماینده‌ای از فدراسیون فوتبال٬ هیئت داوران٬ مدیر عامل تیم تراکتور٬ تربیت بدنی استان٬ مسوولین تیم تراکتور و نمایندگان شدم تا فیلم بازبینی شود.»آیا می توانم از شما بخواهم تعداد جلساتی را که دراین سه سال و اندی با وزرای مختلف و با حضور مسئولین و مقامات مربوطه برای حل معضلات اهر و هریس ترتیب داده و یا حداقل خواستار تشکیل آن شده اید، بیان کنید؟

5- جناب ریحانی! گفته اید:«از وزیر می‌خواهیم با رسیدگی جدی به این موضوع٬ ضمن عذرخواهی از مردم آذربایجان و طرفداران تیم تراکتورسازی٬ خسارت وارده به این تیم را جبران و افراد خاطی را با اشد مجازات تنبیه کند تا شاهد تکرار این اتفاقات نباشیم.» در عجبم! آیا تا به حال کشته شدن فردی از مردمان اهری و یا هریسی در جاده اهر- تبریز احساسات شما را تا آن حد برنیانگیخته تا جمله مشابهی خطاب به وزیر راه بگویید؟! آیا کشته شدن سه پزشک مظلوم و اخبار هر روزه تصادف در جاده اهر-تبریز به اندازه سوت اشتباه یک داور فوتبال روح شما را نیازرده  و نمی آزارد؟! آیا جان آن سه پزشک از دست رفته به اندازه سه امتیاز از دست رفته تراکتور برای شما ارزش نداشت؟

6- جناب ریحانی! گفته اید: «تیم ما در جایگاه سوم جدول قرار داشت اما فدراسیون در این رابطه حساسیت نشان می‌دهد و گویا نمی‌خواهند تیم ما در صدر جدول دیده شود.» تیم ما؟ کدام تیم ما؟ آیا شما می دانید روزگاری لیگ فوتبال اهر با بیش از 10 تیم برگزار می شد؟ آیا می توانید بگویید اهر در حال حاضر چند تیم فوتبال دارد؟ آیا می دانید اداره ورزش و جوانان اهر هنوز با سرپرست اداره می شود؟ انشاالله که تیم شما در صدر جدول دیده می شود،اما می توانید بگویید ورزش اهر و هریس در کجای جدول استانی دیده می شوند؟

7- جناب ریحانی! گفته اید:«در صورت رسیدگی نشدن به این موضوع به فیفا شکایت خواهم کرد.» آیا شما نمی دانید فیفا یک نهاد غیر دولتی و صرفا فوتبالی است و شما به عنوان نماینده مجلس نمی توانید شکایتی به فیفا ببرید؟ آیا شما مدیر عامل و یا عضوی از اعضاء هیئت مدیره تیم تراکتورسازی هستید؟ آیا نمی دانید که به لحاظ حقوقی فقط این افراد میتوانند به فیفا شکایت کنند؟

8- جناب ریحانی! گفته اید:«من به دنبال استیضاح وزیر ورزش هستم که تاکنون ۵ نفر آن را امضا کردند؛‌ضمن آنکه فردا نیز بر اساس ماده ۲۱۹ آیین‌نامه و اصل ۸۹ قانون اساسی تذکر شفاهی خواهم داد.» آیا واقعا یک اشتباه داور در آن بازی و اعلام پنالتی و اخراج بازیکن تراکتور چنان اهمیتی یافته که شما پای آن را به یکی از قوای سه گانه مملکت کشانده و اینچنین تمام  ابزار نمایندگی خود را بکار بسته اید تا وزیر ورزش را استیضاح کنید؟

9- جناب ریحانی! نیاز به یاد آوری نیست که شما هنوز نماینده مردم اهر و هریس هستید، و رسیدگی به دغدغه های مردم تبریز و تیم تراکتور سازی نمی تواند جزو اولویت های شما باشد. آیا تبریز، نماینده و مسئول پرنفوذ و قدرتمندِ کمی دارد که شما میدان دار شده اید؟

آیا این فعل شما در ادامه همان اظهار نظرهای سریالی و جالبتان در حمایت از تیم تراکتورسازی و هوادارانش(!) نیست؟ شما چند سال پیش گفتید:«تراکتور هویت آذربایجان است» و بنده ضمن ابراز تعجب از چنین اظهار نظری در وبلاگ شخصی ام نوشتم؛«تراکتور هویت آذربایجان نیست‍!حتی هویت تبریز هم نیست!هویت آذربایجان مردمان و تاریخ پرافتخار و فرزندان قهرمانش همچون ستارخان ها و یلانی همچون باکری هاست نه یک تیم فوتبال آن هم با نام تراکتور!» در آن زمان اظهارنظرهای اینچنینی و حمایتهای بی پایان شما از این تیم،سوالهای بسیاری در ذهن  مردم ایجاد کرده بود که به نظر حقیر با ثبت نام شما از حوزه انتخابی«تبریز-آذرشهرواسکو» -که بسیاری از هواداران تیم تراکتورسازی در آن حوزه رای خواهند داد- پاسخ بسیاری از آن آنها داده شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:3  توسط مرتضی خضوعی  | 

فرهنگ جعلی یا جعل فرهنگی

«مادرانی را که یکی پس از دیگری بدرود ابدی می گوییم، ته مانده ی مادران دیرین موطن مادری هستند. مادرانی که همه چیز خانه و خانواده بودند. مادران ما نکته کشف نشده ای داشتند و دارند با خود به گور می برند و به نظر من این نکته همانا در لالائی های محزون آن ها نهفته است. از میان تمام کلمات عالم که بتوانم در کنار نام مادر آورم، تنها واژه ی عظیم « نیسگیل » را می یابم. واژه ای که قابل تبدیل به هیچ زبان زنده و مرده ی دنیا نیست. مادرانی که عصاره ی فرهنگ عامه ی ما هستند. مادرانی که دارند تمام می شوند و به نسل امروز منتقل نمی شوند! « بئشیک » منقرض شده و مادران فردای ما در « مهد کودک » مادر نمی شوند! جامعه ی ما و فرزندان ما امروز از آغوش هویت بخش مادر بهره مند نیست و نسل حاضر رنگ و بوی خاک مادری نمی دهد، چون از مادر جدا شده است! موطن ما دارد از مادر خالی می شود، مادرانی که خود میراث فرهنگی هستند. »

متن بالا بخشی از یاداشت زیبای برادر بزرگوارم جناب جعفر خضوعی,با عنوان «آنا نیسگیلی »است در رسای مادرانی که چشم اسفندیار «خانواده ایرانی»بودند و احتمالا هنوز هم هستند. مادرانی که با پشتوانه هزاران سال فرهنگ و تمدن عظیم ایران، علارغم تمام مصائب عصر خویش مایه قوام و دوام رکن رکین جامعه، یعنی «خانواده» بودند.مادرانی که قلم زیبای برادرم در حد اعلا وصفشان کرد و کار مرا در این مقال بسی آسان.

متن پیش رو نتیجه ماه ها دقت نظر در برخی رسانه های مشکوک، مطالب و اظهارنظرهای مربوط و تحقیقات میدانی بوده و به امید مقبول و مفید افتادن ارائه می گردد.

بر اساس مفاهیم جامعه شناختی «خانواده» مهمترین رکن تشکیل دهنده هر جامعه انسانی بوده و تمام این جوامع بشکلی کاملا مستقیم در مسیر رشد و توسعه و نیز دوام خود در برابر چالشها و تهدیدات احتمالی از سوی جوامع رقیب متاثر از رکن خود یعنی«خانواده» هستند.

اکثر جوامع انسانی در طول تاریخ خواهان رشد و گسترش و برتری یابی و برقراری سلطه هژمونیک خود بر سایر جوامع بوده اند و این امر مستلزم تکوین ساختارهای قدرتمند انسانی در درون خود این جوامع بوده است. جامعه ایرانی بر اساس شواهد تاریخی و نوع ساختارهای درونی خود همچون«خانواده» و پیوند های اجتماعی متاثر از آن همواره از این منظر یکی از قدرتمندترین جوامع در نوع خود بوده است.این قدرتمندی در اکثر مواقع یاری رسان جامعه ایرانی در رقابت و تقابل فرهنگی،اجتماعی و حتی سیاسی با سایر جوامع و قدرتهای جهانی بوده است.

اما در عصر حاضر با توجه به  تغییرات شگرفی که جهان در تمام عرصه ها برخود دیده،درالگو ها و متدد های رقابتی میان قدرتهای بزرگ جهان(در این مورد به خصوص از منظر فرهنگی و اجتماعی) نیز تغییرات فاحشی صورت گرفته است.رشد تکنولوژی و تاثیر آن برمقوله «ارتباطات» و گسترش استفاده از قویترین نمودهای این تکنولوژی همچون اینترنت و ماهواره(برای دریافت کانالهای تلویزیونی) بیشترین تاثیر را در تغییر تاکتیک های رقابتی میان قدرتهای بزرگ جهان داشته است.تاثیر و نفوذ جهان شمولی که رسانه ها در حال حاضر از آن بر خوردارند این قدرت ها را بر آن داشته تا بیشترین بهره برداری را از این امر برای به زانو درآوردن رقبای خود به کار ببرند.

ایران امروز ما همچون اعصار گذشته در رقابت و تقابلی آشکار با رقبای جهانی خود است رقبایی که هیچگاه در این عرصه رسم جوانمردی را بجای نیاورده و از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به رقیب قدرتمند خود چشم پوشی نکرده اند.در حال حاضر غرب و در راس آن ایلات متحده دراستراتژیهای تهاجمی خود در مواجه با رقبا و مخالفین قدرتمند خود همچون ایران در میان گزینه های نظامی،سیاسی،اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی،با توجه به موارد پیش گفته و تغییر میدان  مبارزه و جایگزینی فضاهای مجازی و قدرت یافتن ابزاری به نام«رسانه»،گزینه فرهنگ و اجتماع را به عنوان فراخ ترین عرصه برای جنگ نوین خود انتخاب نموده اند و با بهرگیری از تمام توان سخت افزاری و نرم افزاری خود به نبرد با «جامعه ی ایرانی» برخواسته اند.در این نبرد غربی ها با سرمایه گذرای بر روی نفوذ اینترنت و شبکه های اجتماعی و کانالهای ماهواره ای در صدد ایفای نقش منی و تاثیر گذاری مخرب  در حوزه هایی همچون  دین و باورهای اعتقادی مردم،اجتماع و پیوندهای قدرتمند جامعه ایرانی،فرهنگ و تمدن کهن و مسائل مربوط به حوزه اقوام ایرانی و...برآمده اند.

در این فرصت با توجه به گستردگی بحث به یکی از تاکتیک ها و طرح های مخرب بدخواهان «جامعه ایرانی» در حوزه اجتماع و فرهنگ خواهم پرداخت.

یکی از پیچیده ترین و اساسی ترین طرح ها در این نبرد نفوذ در رکن رکین جامعه ایرانی یعنی«خانواده» و متلاشی کردن آن به عنوان فنداسیون جامعه است. در این طرح پدر،مادر،فرزند(به تفکیک جنسیت) هر کدام به عنوان یک هدف خاص و با توجه به مذهب،زبان،سن،علائق قومی،میزان تحصیلات و سایر ویژگی ها تفکیک شده و برای هرکدام دامی متفاوت پهن می شود.بر اساس این روش هر عضوی از اعضای خانواده بعنوان یک پکیج جداگانه ابتدا جذب مفاهیم و ایده های کاذب و جعلی این جریان شده و با تغییر الگوهای رفتاری و هنجارهای ذهنی به شیوه های مخصوص، سراب هویتی برای او ایجاد می شود تا ذهن فرد آماده جایگزینی هویتی جعلی شود،در این مرحله هویت سازی کاذب بعنوان گام آخر آغاز شده و هویتی جعلی برای فرد ایجاد می شود و این گام اول برای ایجاد خانواده ای با هویت جعلی و ایجاد چنین خانواده ای گام اول برای ایجاد جامعه ای با هویت و «فرهنگ جعلی» است. در این روش حتی اگر سایر اعضاء خانواده به دام نیافتند یک عضو آلوده شده همچون ویروسی مسری در درون خانواده کاشته می شود که سرانجام منجر به ایجاد چالشی عظیم در آن خانواده می شود.و گسترش این پدیده و رشد خانواده های آلوده شده و  تاثیر گذاری این ویروسها بر کل پیکره جامعه ایران هدف غایی دشمنان جامعه ایرانی در پروژه «جعل فرهنگی» است.و لازم به توضیح نیست که اگر آن عضو آلوده شده، زن خانواده باشد،خسارت وارده جبران ناشدنی و تاثیرش مخربتر خواهد بود.

 مهمترین ابزارها برای اجرای پروژه «جعل فرهنگی»؛ اینترنت و فضاهای مجازی حاصل از آن بلاخص شبکه های اجتماعی و کانالهای ماهواره ای فارسی زبان هستند که در این فرصت فقط به کانالهای ماهواره ای و برنامه های تولیدی آنها (و فقط سریالها)خواهیم پرداخت و چگونگی پیاده سازی این طرح شوم را در این کانالها بررسی خواهیم کرد.

کانال های جدید التاسیسی همچون فارس وان،زمزمه،mbc persian و کانالهای قدیمی تری همچون pmc وgem را به عنوان پیش قراولان این جنگ نوین می توان نام برد.کانال زمزمه و فارسی وان هر دو متعلق به یک یهودی متعصب به نام روبرت مورداک(مالک بزرگترین امپراطوری رسانه ای غرب) است که سال گذشته یکی از روزنامه های زنجیره ای اش در انگلستان فضاحتی تاریخی به بار آورد و با افشای شنود مکالمات مقامات و شخصیت های معروف انگلستان توسط این روزنامه نوع پایبندی این فرد به اصول و قوانین بشری را نشان داد.پس فکر نمی کنم پاسخ دادن به این سوال که؛ چرا این فرد علاقه مند به تاسیس دو کانال تلوزیونی فارسی زبان شده است، خیلی هم سخت باشد.کانالmbc persian (یکی از اقمار شبکهmbc) نیز متعلق به ولید بن طلال از شاهزادگان سعودی(مالک شبکه ضد ایرانی العربیه) است.کانالهای pmc وgem نیز کمی قدیمی تر بوده ولی با توجه با تغییر نوع برنامه سازی شان همزمان با شروع به کار فارسی وان و زمزمه و همسویی جالبشان با این دو شبکه و نیز استفاده از برخی نیروهای مشترک کاملا واضح است که آبشخورشان اتاق فکری مشترک است.

این شبکه ها بشکلی کاملا هماهنگ و مشکوک برنامه ها و سریالهایی را (با دوبله فارسی ) بر روی آنتن می فرستند که غالبا باب طبع خانوم ها بوده و بیشتر آنها را جذب می کند.با بررسی برنامه های این کانالها خصوصا سریال ها، نکات بیشتری از این پروژه رخ می نماید که بسیار جالب توجه اند.در اکثر این سریال ها حتما یک یا چند«خانواده» با تمام اعضاء(پدر،مادر،فرزند)،جوانانی در سن ازدواج و موضوع هایی همچون عشق قدیمی، اختلافات خانوادگی و...دقیقا برای ایجاد مشابهت سازی وجود دارند که حول محور عشق و جریانات عشقی، داستان خود را جلو می برند.

در این سریالها کاراکترهایی که افعالی غیر معمول و خارج از هنجارهای اجتماعی(مختص جوامعی همچون ایران) انجام می دهند طبق روال معمول تمام فیلم ها و سریالها و برای اجتناب از جبهه گیری سریع بیننده تا حدودی منفی ارائه می شوند اما در طول سریال با بهره گیری از متد های روانشناختی و ظرافت های هنری در شیبی ملایم از بار منفی کاراکتر کاسته و او را در ذهن بیننده به شخصیت مظلوم و محق داستان بدل می کنند و در نقطه عطف این جریان بیننده شروع به همزاد پنداری با آن کاراکتر کرده و قبح زادی از فعل های مخرب و خطرناکی همچون «روابط جنسی خارج از چهار چوب ازدواج»«خیانت به همسر و رابطه داشتن با دیگری»«داشتن بیش از یک دوست پسر برای دخترها و بلعکس»«داشتن روابط نامشروع فرزندان با اطلاع والدین»و... در ضمیر ناخودآگاه فرد کلید می خورد.این شیوه چنان پیچیده است که اکثر بینندگان این شبکه ها با این استدلال که«خودمان همه اینها را می دانیم،فقط برای سرگرمی نگاه می کنیم» آنقدر در این جریان غرق می شوند که حتی خود نیز از تغییر الگوهای رفتاری خویش با خبر نمی شوند و زمانی به خود می آیند که خودآگاه تمام هنجارهای زندگی خود را عقب ماندگی و تحجر می دانند و...و مسلما همه ما می توانیم ادامه داستان را حدس بزنیم. و قطعا نیازی نیست یادآوری کنم که این نمونه فقط یک قطره از دریاست و مشتی است از خروارها برنامه و طرح و نقشه. 

حال استراتژی ما برای مقابله با این تهاجم فرهنگی و بطور اخص این کانالهای ماهواره ای چه می تواند باشد؟

متاسفانه صداوسیما به عنوان یکی از مهمترین نهاد هایی که در این زمینه میتواند کارهای بزرگی انجام دهد با انفعال عجیب خود، راه را برای شبکه های فوق الشاره هموارتر ساخته است.باید بپزیریم که با برنامه ها و سریالهای سطحی و بی رمقی همچون شیدایی و تا ثریا نمی توان در مقابل این شبکه های خوش زرق و برق کاری از پیش برد.راه اندازی شبکه های جدیدی همچون نمایش،مستد،بازار و آی فیلم نیز عاقلانه و بسیار خوب است اما اگر در راه برنامه سازی و جذب مخاطب همان روش های مردود و آزموده شده گذشته به کار گرفته شود، راه اندازی این شبکه ها نیز جز تحمیل بار مالی اضافی بر روی دوش سازمان صداو سیما سود دیگری در پی نخواهد داشت.باید مخاطب را شناخت و برای او برنامه ساخت همان شیوه ای که مخالفین ما با نیتی پلید از آن «سوءاستفاده» کرده و مخاطب جذب می کنند،چرا ما نمی توانیم از آن«استفاده» و مخاطب خود را از پای فارسی وان و زمزمه بلند کرده و طرح شوم دشمن را خنثی کنیم.باید پذیرفت که با امثال رضا رشیدپورها و برنامه های آبکی و شبکه های ماهواره ای اقماری مافوق مفتضحی همچون مهاجر و ایران بیوتی و غیره نمی توان و نمی شود مقابل نفوذ شبکه هایی را که با هدف و برنامه ای پیچیده و با کادر و امکانات حرفه ای به میدان آمده اند ایستاد.

برای یافتن راهکار مقابله با این شبکه ها(بعنوان یکی از ده ها بازوی عملیاتی دشمن) ابتدا باید به این پرسش پاسخ دهیم که چرا مخاطب ایرانی، این شبکه ها را برای دیدن انتخاب می کند؟ و چگونه می شود که مادری حاضر می شود در معیت دختر دم بختش به تماشای رقابت عشقی مادر و دختری مکزیکی در شبکه فارسی وان بنشیند؟آیا این مادر همان مادری است که وصفش را به نقل از قلم برادرم در ابتدای این نوشتار آوردم؟ آیا زنگ خطر برای ما به صدا در نیامده است؟ آیا تغییر الگوهای رفتاری بعضی از زنان جامعه ما مشهود نیست؟ آیا موطن ما دارد از مادر خالی می شود؟ 

سخن در این باب بسیار است، شاید در فرصتی دیگر!      

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 12:20  توسط مرتضی خضوعی  | 

آیا ما محدودیم! (پاسخی برای آقای پور عبداله و هم فکرانش)

به تاریخ ۱۳/۱/۹۰ دوستی با نام واقعی یا مستعار محمد پور عبداله در ذیل آخرین مطلب نوشته شده توسط اینجانب(من یک ایرانیم شما چطور؟!)که آن را هم در پاسخ به فردی با نام بابک (که افکاری کاملاً قومیت گرایانه دارد)نگاشته بودم, نظری داده است که ذیلاً ملاحظه خواهید نمود. این مطلب را در پاسخ به این دوست می نویسم.

نکته1: توضیحات بالا به این دلیل بود که مطلب قبلیم(من یک ایرانیم شما چطور؟!) برایم دردسرهای عجیب و غریبی به بار آورده است, عده ای از دوستان که اتفاقاً آدم های کوچکی هم نیستند, نمی دانم از کجای این مطلب به این نتیجه رسیده اند که بنده پان ترکیست هستم و فعالیت های سیاسی دارم. پس در همین اول بسم الله, صریحاً اعلام می کنم که مطلب ذیل که در پاسخ آقای پور عبداله است, در جهت به چالش کشیدن مفاهیم و ایده های کذایی افکار قومیت گرا (در این مورد به خصوص پان ترکیسم) است. 

نکته2: اینجانب هیچگونه فعالیت سیاسی در هیچ نوع قالب و مرزی ندارم و فعالیت ها و طرز فکرم در همین وبلاگ یک وجبی کاملاً مشخص و روشن است و باز صراحتاً اعلام می کنم که خطوط قرمزم  فقط اسلام و ایران و قوانین کشورم است, نه ذهن بسته چند آدم محترم.

نکته3: توصیه می کنم ابتدا مطلب (من یک ایرانیم شما چطور؟!) را بخوانید.

سخنان آقای پورعبداله خطاب به اینجانب :

«حرفاتون ناشی از موج دستاویزی حکومت با امثالیست که انسانیت را بدون مرز تلقی می کنند. ارج نهادن بر آتاتورک و سایر بزرگ شخصیت های جهان، هیچ وقت برای مرزی محدود تعریف نشده است. بله، همه ی ما ایرانی هستیم و بعد از آن یک آذربایجانی. اما قبل این یک انسان هستیم. ولی شما خود را یک ایرانی می دانید و بعد از آن یک انسان. انسانیت شما و همچنین دید شما نسبت به انسانیت در بعد ایرانی بودن و ایران گرایی تعریف شده است. هر که با ما نیست بر ماست این شعار شماست. من آتاتورک را افتخاری بر خود می دانم همانطور که دکتر شریعتی را نیز افتخاری برا خود می دانم. من، عقده هایم هیچ وقت روی عقیده هایم تاثیر نخواهد گذاشت. البته شما عقده ای ندارید این عقده در روح شهرمان دمیده شده. نه فقط شهر بلکه کشورمان. چون از جهان سوم هستیم. امیدوارم سیاست بر عقیده ات چیره نشود تا عقیده ات را سیاستی باشد برای بودن در کنار سیاست و سیاست مردان. میدانم که حرفهایم به مذاقت خوش نخواهد آمد و شاید به مانند این دوستمان بنشینی و مطلبی را در جواب کامنت من بذاری. یک دفاع یک طرفه. و شاید هم هیچ وقت نظرم را تایید نکنی. این مهم نیست. از نظر امثال شما همه چیز در ایرانی بودن خلاصه شده است حتی اسلامتان نیز شده اسلام ایرانی و ایران گرایی و مکتب ایرانی. چون محدود هستید و همه را محدود می خواهید

و اما پاسخ اینجانب:

دوست خوبم, خوب دریافته ای که من نظرت را تائید نخواهم کرد, اما خوب نیافته ای که من به نظرت احترام خواهم گذاشت. من آتا ترک را افتخاری برای خود نمی دانم و دلایلش را قبلاً گفته ام. شما آتا ترک را در کنار دکتر شریعتی برای خود افتخار می دانید؟ چگونه؟ این چه نوع مشابهت سازی است؟ آتاترک یک سیاستمدار و بانی یک نظام سیاسی بود و شریعتی یک اندیشمند و بانی یک نظام فکری. من نمی دانم کسی که با افکار شریعتی آشنا است چگونه از وادی دوستداری آتاترک سر درآورده است. شریعتی از علی و فاطمه و حسین و زینب می گوید, از آزادگی و عدم سرسپردگی سخن می گوید و هیچ انسانی را بر دیگری برتر نمی شمارد. اما آتاترک, ترک را بر دیگری مقدم می دارد, افکارش را به دیگران تحمیل می کند و نهایتاً دین مردمش را به اسارت می گیرد. شما به این دو آدم در کنار هم چگونه افتخار می کنید؟ لطفاً مرزهایتان را کمی واضح تر ترسیم کنید.

شما مرا متهم کرده اید که ابتدا خود را یک ایرانی می دانم و بعد یک انسان و این اولین اشتباه شما است. چون این قاعده کاملاً معکوس است. کسانی از انسانیت خود عدول می کنند که افکار بسته قومیت و ملیت گرایانه داشته باشند, اتفاقاً من به آزادی نوع بشر اعتقاد دارم که خود را مقید به قومیتم نمی کنم. در این جهان هیچ قومی بر قوم دیگر برتر آفریده نشده است ما همه یکسانیم و این خداست که قضاوت خواهد کرد میان ما.

شما را نمی دانم اما قومیتگرایان قومیت خود را برتر از سایرین می دانند و این یعنی انسان را بر انسان برتر شمردن و این عدول از انسانیت است. پس حال خود قضاوت کنید من از انسانیت خود عدول کرده ام که خود را محدود به قومیتم نکرده ام یا کسانی که قومیت خود را برتر می دانند. چرا ما باید خود را تافته ای جدا بافته بدانیم, امروز جهان دهکده ای کوچک با مرزهایی کمرنگ شده است در این جهان به این کوچکی اگر خودمان, خودمان را محدود و کوچک کنیم نابود شده ایم. ما باید جهانی بیاندیشیم اما با حفظ فرهنگ و آئین و سنت هایمان تا راه را گم نکنیم.      

آقا محمد! با زبان دکتر شریعتی مرا متهم به این کرده ای که عقده هایم بر عقیده ام تاثیر گذاشته است. کدام عقده؟! اینکه من خود را یک ترک شیعه ایرانی میدانم و هیچ دلیل قانع کننده ای برای افتخار کردن به آتاترک ندارم عقده است؟ اینکه من خود را با تمام انسان های روی زمین برابر می دانم یک عقده است؟ اینها تماماً عقاید من هستند. من ادعا نمی کنم عقده ای ندارم اما  اجازه نمی دهم این عقده ها بر عقایدم برتری یابند.

آقا محمد! خطاب به من گفته ای «حتی اسلامتان نیز شده اسلام ایرانی و ایران گرایی و مکتب ایرانی. چون محدود هستید و همه را محدود می خواهید.»

دوست خوبم اگر من بخواهم بر سر این موضوع بحث کنم باید یک صبح تا به شب دستم به کی بورد باشد. پس خلاصه اش می کنم. شما چگونه به این نتیجه رسیده اید؟ آیا تا به حال مطلبی از من در این مورد خوانده یا شنیده اید؟ من که تا به حال وارد این موضوع نشده ام. فکر نمی کنید که مرا با فرد مشهوری اشتباه گرفته اید؟! ما یک مکتب داریم و آن مکتب اسلام است. یک وطن داریم و آن ایران است که سرش آذربایجان است.

حال خود قضاوت کنید، آیا ما محدودیم ؟


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 19:17  توسط مرتضی خضوعی  | 

من یک ایرانیم شما چطور؟!

«جناب مرتضی!
واقعا برایتان متاسفم. تراختور را به عنوان وسیله قرار داده ایم. تراختور بهانه است برادر من! هیچ فرقی نمی کرد اگر بجای تراختور شهرداری بالا می آمد؛ ملت آذربایجان بیدار شده اند و بدنبال مطالبات الهی خود هستند و افرادی ضعیف و... چون شما زحمات آن ملت شریف را بر باد میدهید.
تراختور را به عنوان وسیله قرار داده ایم ولی افسوس که شما آنرا نمی فهمید. و زحمات ما را بر باد می دهید با این صحبت های بی مورد و بی جایتان. برادر عزیز، تراختور هویت آذربایجان نیست با شما موافقم ولی ابرازی است برای برای هویت خواهی آذربایجان. تراختور یک ابزار است برای همه ما. برای طلب کردن حقوق ضایع شده مان. شعار هایی را که در استادیوم سرداده می شود را گوش دهید تا بفهمید تراختور یعنی چه!
تراختور صدای بیدار شدن یک ملت است.
نوشته تان باعث نا امیدی ام شد, افسوس!
در اهر به یک ساندویچی رفته بودم که پوستر پرسپولیس را چسبانده بود ازش پرسیدم که چرا ؟؟ جوابی نداشت گفت: تراختور ماله تبریزه! بازیکن خوب نداره!! گفتم تبریز به شما نزدیکتر است یا طهران؟ جوابی نداشت!
برادر زحماتمان را بر باد ندهید. اگر کمکی نمی کنید لا اقل زیر پایمان را نکشید...»

 متنی که ملاحضه نمودید(با امضای بابک) واکنش دوستی است به مطلب «نسبت ما با تراکتور» که در قالب یک نظر به تاریخ 13/4/89 به دستم رسید. متاسفانه این دوست هیچ آدرسی از خود بر جای نگذارده تا پاسخ مرا نیز بشنود.

امروز بعداز گذشت 52 روز از دریافت این پیام فرصتی دست داده تا پاسخ این دوست را بدهم. البته بعد از دو ماه سکوت، سخن برای گفتن بسیار بود اما بهتر دیدم ابتدا به این موضوع بپردازم.

بابک عزیز!

من می فهمم که تراکتور و امثال آن ابزار و بهانه ای بیش برای شما نیستند، اتفاقاً «نسبت ما با تراکتور» را دقیقاً در واکنش به استفاده ابزاری شما و دوستانتان از تراکتور و ... نوشتم.

دوست عزیز! مشکل من و شما این نیست که امثال من زحمات شما را نمی فهمیم و آن را بر باد می دهیم و یا اینکه زیر پایتان را می کشیم، مشکل من و شما تفاوت دربنیان فکری و اعتقادی است ، تفاوت در مشی و منش است، تفاوت در اتوپیایی است که در ذهن خود داریم.

دوست خوبم!

من یک ترکِ ایرانیم. شیعه و مسلمانم. به آذربایجان ،تاریخ و فرهنگ و تمدنش عشق می ورزم اما وجب به وجب خاک ایران را وطن خود می دانم. همان گونه که نام نظامی و خاقانی و شهریار را نقش بسته بر آسمان ایران می دانم به همان اندازه نام حافظ و خیام و سعدی را بلند می خواهم. برای من به همان اندازه که نام  یَل آذربایجان مهدی باکری غرور آفرین است نام هِمت و جهان آرا نیز هست.

مخلص کلام ؛ من خود را یک ایرانی می دانم، اما شما چطور؟!

در اینکه آذربایجانی ها و ایضاً اغلب اقوام متحد ایران خواسته هایی دارند و در آینده نیز خواهند داشت شکی نیست. در اینکه من و شما باید برای رسیدن به حقوق خود تلاش کنیم نیز شکی نیست. اما کدام حق و حقوق؟! آیا تعریف من و شما از حقوق خود یکی است؟ آیا من و شما همچون هم به تاریخ ایران و آذربایجان می نگریم؟ آیا من و شما نگاه مان به آینده یکی است؟

چند ماه پیش در محیط دانشگاه (کاملاً اتفاقی)با فردی که تفکراتی افراطی نسبت به آذربایجان داشت بحث می کردم. او آذربایجان را تافته ای جدا بافته از جهان می دانست. از آتا ترک(بنیان گذار ترکیه نوین) با عنوان منجی تمام ترک ها ی جهان یاد می کرد(!) و خلاصه خود را یک ترک و آذربایجانی محض می شمرد که هم کاسه شده اندبا میراث خواران امپراطوری عثمانی.

دوست من!

شهدای جنگ چالدران در نبرد با کدام دشمن، خون خود را نثار راه وطن کردند؟ آیا آن دشمن همان سربازان عثمانی نبودند که به خاک وطن ما تجاوز کرده و تا تبریز پیش آمده بودند و امروز بر شما چه رفته است که فرزند خلف ایشان (آتا ترک) قهرمان رویاهای شما گشته است؟

یا شما تاریخ نمی دانید یا نمی خواهید که بدانید...

و اما موضوع دیگری که مایلم بدان اشاره کنم، به نمایش گذاردن پرچم کشور ترکیه از سوی برخی به ظاهر تماشاگران فوتبال در استادیوم یادگار امام تبریز است که خود بی واسطه چندین نوبت شاهد آن بوده ام. نمی دانم شما این کار را تایید می کنید یا نه، که البته با توجه به گفته هایتان باید اینگونه فرض کنیم که موافق این عمل هستید. حال پرسش من این است؛

کجای این عمل شما حقوق ملت آذربایجان را احیا می کند؟

به نمایش گذاردن پرچم نوادگان عثمانی در قلب موطن دشمن درجه یک ایشان (امپراطوری صفوی) به اعتقاد شما چگونه ملت آذربایجان را متحد می سازد؟

شما یا نمی دانید پرچم چیست ویا مفهوم بی هویتی را نمی دانید...

دوشنبه شب در بازی تراکتور و ملوان در استادیوم بودم، خوشبختانه خبری از پرچم همسایه غربی مان نبود، اما در همین بازی برای اولین بار شعاری را شنیدم که هنوز از تفسیر آن عاجز مانده ام و آن شعار، شعار موهن ، تهوع آور و مجعول «خلیج عربی» بود. باور کنید که من هم باورش برایم سخت است اما با گوش های خودم شنیدم و با چشمان خودم به نظاره ایستادم  این وطن فروشی محض را.

آقا بابک! توجیه شما برای این فعل دوستانتان چیست؟ لابد برای اتحاد آذربایجان و سایر شعار هایی که خود نیز از تفسیرشان عاجزید.

و اما سخن آخر؛

مطمئن باشید غاطبه ملت آذربایجان آنی نیست که شما تصورش را می کنید. آرمان ملت آذربایجان ایرانی سرافراز است که سرش آذربایجان است. آرمان ملت آذربایجان رسیدن به پیشرفت و تعالی و احقاق حقوق قومی و ملی خود در قلب ایران بزرگ است نه در آغوش بیگانگان.

قهرمانان ملت آذربایجان، ستارخان ها و بابک ها و خیابانی ها و باکری ها هستند نه آتا ترک و الهام  و ... .

آقا بابک!

افتخار من پرچم سه رنگی است که بر مزار همشهری شهیدم سرتیپ خلبان محمود یارپرور همواره در حال درخشیدن است و نه آی اولدوز عثمانی ها، شما چطور؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 13:33  توسط مرتضی خضوعی  | 

انصاف هم خوب چیزی است!

عموماً عادت ندارم از وقایعی که خودم در وقوع آنها نقش داشته ام چیزی بنویسم، اما این یک استثناست.

حتماْ می دانید که هر کس 2 سال سربازی می رود 2 سال متمادی هم از فتوحات دوران خدمتش می گوید. یکی از دوستیش با فرمانده پادگان و یکی از عدم پست ایستادنش در طول سربازی و خلاصه همه یک داستانی برای خودشان دارند که اغلبشان هم کپی از روی دست آن دیگری است.

یکم تیر ماه اولین روز سربازی من بود که در همان بدو ورود به پادگان محل آموزش، دو جفت لباس و یک جفت پوتین را دادند دستمان و گفتند بروید و یکشنبه ساعت 5 بعد ازظهر دوباره خودتان را معرفی کنید.

با 192 سانتیمتر قد، حتماً می توانید حدس بزنید که لباس ها نمی توانستند با سایز مورد نیاز من مطابقت کنند. پوتین ها هم دو شماره کوچکتر از سایز پای من بودند. عموما همین اتفاق برای بیشتر سرباز ها رخ می دهد چون در پادگان وقت پرو لباس وجود ندارد.

روال کار این است که این لباس ها و پوتین و کلاه را برای دوختن آرم های مخصوص و هم برای تعویض واصلاح سایز به خیاطی های مخصوصی که متمایز از سایر خیاطی ها هستند می برند.

در اهر بنا به اطلاعات من سه مورد از این خیاطی ها که البته خیلی هم به خیاطی نمی مانند وجود دارد. یکیشان محمد ثنایی است که هم محله ای های قدیم اش ممی ثنایی صدایش می کنند(اهری ها خوب می شناسندش). آن دوی دیگری را نمی شناسم.

عصر روز پنجشنبه برای تعویض و اصلاح سایز لوازمات سربازی  به محل کار آقای ثنایی رفتم، درب مغازه اش بسته بود. از همسایه اش پرسیدم، گفت: شنبه می آید. با خودم گفتم شاید شنبه هم نیامد پس به سراغ آن دوی دیگر رفتم.

یکی شان که جوانتر بود گفت: لباس آموزش ندارم. از لحن و نحوه برخوردش به نظرم مرا دَک کرد. سراغ آن دیگری که حداقل پنج دهه از عمرش را سپری کرده بود رفتم. در عرض دو دقیقه دو دست لباس و یک جفت پوتین مطابق سایز مرا از قفسه های مغازه اش پایین کشید. از او خواستم قبل از دوختن آرم ها و با در نظر گرفتن دستمزدش و البته هزینه تعویض لباس ها و پوتین، مبلغ دریافتی اش را مشخص کند.

فهرست او اینگونه بود:

12000 تومان برای تعویض یک جفت پوتین سایز 42 با سایز 44

13000 تومان برای تعویض دو دست لباس

10000 تومان دستمزد دوخت آرم ها

3500 تومان برای تعویض کلاه

1500 تومان برای یک جفت زانو بند

..............................................................................

جمعاً 40000 تومان

با اعصاب به هم ریخته از مغازه ی این مردِ با انصاف بیرون آمدم. امروز صبح آقای ثنایی همه این فهرست را بعلاوه یکی دو خورده کاری دیگر 9000 تومان با من حساب کرد. و البته نه با من که با همه اینگونه حساب می کند.

واقعاً انصاف چیز خوبی نیست؟!      

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 17:39  توسط مرتضی خضوعی  | 

هدف گم شده در جشنواره سوار کاری قره داغ

عشایر زاده نیستم اما از کودکی با انسانهایی خاص که عشایرشان می خوانند آشنا بوده ام. قسمت اعظمی از زیباترین و یکی بزرگترین  ییلاق های قره داغ در رشته کوه کئچی قران(قوچ گلی، یای قاری، کَلَکلی، ایشئخ چیخماز، گئوزَلر) متعلق به پدر بزرگ مادرم بوده است که امروز در اختیار نوادگانش قرار دارد. این نسبت خویشاوندی موجب این بوده است که بارها و بارها در محیط زندگی عشایر قره داغ حضور داشته باشم.  یایلاق، قشلاق،آلاچئخ، کئومه، یوخا، ساج، فارماش، ورنی، بئجاق چووالی، ناقئشدی جِجیم، جاهاز، چئخ، تولوغ، چاتما، چَنبَره، شَلیته، یایلئق، یاشماق، گیوریح، کِچَه... تمام این ها را از نزدیک دیده و لمس کرده ام و هر بار و به هر دلیلی که یادشان در خاطرم زنده می شود گویی مقابل دیدگانم قرار دارند، همچو تصویری خیالی از بهشت.

عشایر قره داغ! انسانهایی دلیر، سخت کوش، صبور و مقاوم در برابر نامهربانی های روزگار، مهمانپرست و با عاطفه، غیور و ناشکیبا در مقابل دشمن و نامحرمان خاک میهن، تاریخی پر از رشادت نیاکانشان در حفاظت از خاک و ناموس و وطن. آری این ها عشایر قره داغند در تیره ها و طایفه های مختلف اما متصل به هم چون زنجیر. آب و خاک و محیط  زیستشان آنها را اینگونه آموخته است.

عشایر قره داغ به همراه آداب و سنن، تاریخ، هویت قومی و شیوه منحصر به فرد زندگی شان جزو لاینفکی از تاریخ و تمدن قدرتمند ایران بزرگند. زنده و پویا بودن عشایر روشنایی بخش گوشه ای از هویت ایرانی ماست، هویتی که حفظ و حراستش بر عهده ی تک تک ماست اگر بدانیم و بفهمیم.

بزرگترین جشنواره فرهنگی- ورزشی عشایر قره داغ نزدیک به دو دهه است که به هنگام کوچ آنها از قشلاق های شمال قره داغ در دشت های هموار مابین قشلاق های قره قیه ، صومعه و روستای حسرتان برگزار می شود. این جشنواره ابتدا و در سال های اولیه ی برگزاری آن با محوریت سوارکاری زنان عشایر قره داغ و با استقبال بی نظیر مردم منطقه سر و صدای زیادی به پا کرد تا آنجا که عکاسان و خبرنگاران بی شمار داخلی و نیز برخی خبرگزاری های معتبر جهان برای ثبت رویداد های این جشنواره خود را به منطقه قره داغ که نزدیک به 1000 کلیومتر با پایتخت فاصله دارد می رساندند تا به مردم جهان نشان دهند که زنان مسلمانِ عشایر قره داغ چگونه همچون پریزاد، چابکانه بر دشت های پهناور سرزمینشان اسب می تازند. در این جشنواره مردان عشایر نیز همواره اسب می تاختند اما همان گونه که پیشتر گفته شد محوریت با سوارکاری زنان عشایر بود. اما این جشنواره رفته رفته در نحوه برگزاریش با مشکلاتی مواجه شد. رفته رفته استقبال بیشتر شد و مقامات و مسولین افزونتری برای حضور در این جشنواره ترغیب شدند. اما با توجه به تمام این موارد نتنها برنامه ریزی ها و هماهنگی های مورد نیاز تقویت و پیشرفت نکردند بلکه در سراشیبی افول و پسرفت قرار گرفت. کار به آنجا رسید که در دوره پانزدهم این جشنواره مسابقه والیبال به پا کردند که توسط ویلیام جی مورگان آمریکایی بنا نهاده شده است. آن زمان دوستی به شوخی گفت: احتمالا سال بعد مسابقه راگبی هم برگزار خواهند کرد. در آن دوره از مسئولی که بازی والیبال را برگزار می کرد پرسیدم رابطه والیبال با زندگی عشایر قره داغ ایران چیست؟ گفت: چه عیبی دارد جوانان که شاد می شوند. گفتم پس اگر اینگونه است، چوگان که مال خودمان است، آن را راه بیاندازید. گفت: چوگان چیست!

و اینچنین سال به سال جشنواره رنگ و بوی عشایری خود را از دست داد. سوارکارانی از شهرهای اطراف برای مسابقه دادن آمدند. عزیزه خانوم دانش اولین سوارکار این جشنواره دیگر نمی تاخت و مه لقا خانی شاگرد و جانشین او همه ساله حتی در رقابت با زنان سوارکار حرفه ای  قهرمان می شد و حضور او و پریزاد گونه تاختنش همه را مجاب می کرد که ناهماهنگی ها و نابسامانی های آزار دهنده این جشنواره را نادیده بگیرند.

اما هفدهمین دوره این جشنواره که 31 اردیبهشت ماه در دشت های اطراف روستای صومعه برگزار شد دیگر مه لقا خانی را هم در پیست مسابقه نداشت و تنها این افتخار به عکاسان داده شد که چند عکس از او و عزیزه خانوم دانش و دیگر همراهشان بگیرند.

سایر مسابقات بی ربط هم طبق روال معمول به پا بود. حرکات نمایشی گروه رزمی کاری که معلوم نشد از کدام شهر آمده اند منظره ی عجیبی در جشنواره عشایر(!) به پا کرده بود. از حلقه آتشین پریدن و سنگ و چوب شکستن جزو برنامه های این گروه رزمی کار در این مراسم بود. بعد از پایان کورسهای متعدد مردان سوارکار و غیر سوارکار که همه ساله بر تعدادشان افزوده شده است سرانجام نوبت به زنان رسید. از مه لقا خانی قهرمان بی چون و چرای دوره های متعدد این جشنواره که همه ساله با اسبی عاریه ای زنان سوارکار حرفه ای را هم ناکام می گذارد خبری نبود. دختری کم سن و سال با با لباسی شهری و دو زن با لباس محلی در سکوی استارت قرار گرفتند. دختر نوجوان و یکی از زنان در میانه راه به زمین خوردند و آن دیگری به خط پایان رسید. دختر نوجوان هم بلاخره با لباسی گلی  وسوار بر اسب به مقام دومی نائل آمد اما آن یکی نتوانست به خط پایان برسد و اسبش بدون سوار از خط گذشت.

عکاسی اهل تهران (عکاس عشایر و طبیعت)که خود را به محل برگزاری جشنواره رسانده بود با ابراز نارضایتی از نحوه برگزاری جشنواره هدفش از آمدن به ارسباران و حضور در این فستیوال را عکاسی از نمودهای تصویری آداب و رسوم عشایر قره داغ، نحوه پوشش زنان و مردان، محل و نوع زندگی، نحوه نان پختن، ابزار و لوازمی که از آن استفاده می کنند، اعلام نموده و تاسف می خورد که نتوانسته عکس های مورد نظرش را تهیه کند. تاسف او قطعا بی مورد نبود چون جدیدترین عکس های خبرگزاری هایی همچون ایسنا و ایرنا از این جشنواره به عنوان نمونه مردی سوار کار را نشان می دهد که شلوار جین به پا دارد، آن هم در جشنواره سوارکاری عشایر(!)

به اعتقاد بنده تنها نکته مثبت این جشنواره حضور نزدیک به 50 هزار نفری مردم منطقه در محل برگزاری جشنواره و نیز ادای احترام عزیزه خانوم دانش و مه لقا خانی زنان سوارکار و نامی قره داغی به تمثال مبارک شهیدان منطقه بود که در پایان مراسم و با ترتیبات خاصی صورت گرفت.

اینجانب به عنوان یک روستایی زاده قره داغی عاجزانه از مقامات برگزار کننده ی این جشنواره تقاضا می کنم یا جشنواره هفدهم را پایانی برای این فستیوال قرار دهند یا با دعوت از«NGO»های فعال در این زمینه و با برنامه ریزی منسجم و با بهره گیری از نیروهای مستعد منطقه جشنواره بین المللی آبرومندی برگزار کنند تا حداقل گوشه ای از تاریخ و فرهنگ ارزشمند عشایر قره داغ  بدین سان پاس داشته شود.       

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 10:0  توسط مرتضی خضوعی  | 

تغییر

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است

«کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي

بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها کشورم را هم بزر گ ديدم

و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم

خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر

 روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم .

....و ناگهان چه زود دیر می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 20:35  توسط مرتضی خضوعی  |